تبليغاتX
sian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs"> حریم عشق را درگه بسی بالا تر از عقل است شهدا نظر می کنند به وجه الله ، خدایا توفیق شفاعت شهدا را نصیب ما گردان
درگه عشق
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
در محضر شهدای مسجد جعفری کوی نصر ( گیشا ) ؛


 به یا شهعر بسیجی شهید : ابوالفضل سپهر

بابام شده نردبون ؟

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله

ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه

عاشقي‌ يعني‌ اينكه
چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز
هزار تا مشتري‌ داشت
چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره
چون‌ عاشق‌ خداشه
بجاي‌ مردم‌ خدا
مشتري‌ چشماشه

يه‌ شب‌ كنار سنگر
زير سقف‌ آسمون
مياي‌ پيش‌ رفيقت
تو اون‌ گلوله‌ بارون

با اينكه‌ زخمي‌ شده
برات‌ خالي‌ مي‌بنده
ميگه‌ من‌ كه‌ چيزيم‌ نيست
درد ميكشه‌ مي‌خنده

چفيه‌ رو ور ميداري
زخم‌ اونو مي‌بندي
با چشماي‌ پر از اشك
تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي

انگاري‌ كه‌ ميدوني
ديگه‌ داره‌ مي‌پّره
دلت‌ ميگه‌ كه‌ گلچين
داره‌ اونو مي‌بره

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش
با سوز و آه‌ و با شرم
بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم

ميزني‌ زير گريه
اونم‌ تو آغوشته
تو حلقه‌ دستاته
سرش‌ روي‌ دوشته

چون‌ اجل‌ معلق
يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي‌ تنش‌ ميكاره

يهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ مي‌ گيره
برادر صيغه‌ايت
توبغلت‌ ميميره

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم


هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم

به‌ همسفر رفقيت
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بري‌ بگي‌ كه‌ بچه
يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين
پاهاش‌ گلوله‌ خورده
افتاده‌ بيمارستان
زخمي‌ شده‌، نمرده

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات
قلبتو مي‌سوزونه
يتيمي‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ ميخونه

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحويل‌ سال
رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي
همه‌ چشارو بستم
دستهاتوي‌ دست‌ هم
دورسفره‌ نشستيم

مقلب‌ القوب‌ رو
با همديگر مي‌خونديم
زوركي‌ نقل‌ ونبات
تو كام‌ هم‌ چپونديم

همديگر و بوسيديم
قربون‌ هم‌ ميرفتيم
بعدش‌ برا همديگر
جشن‌ پتو گرفتيم

علي‌ بود و عقيلي
من‌ بودم‌ و مرتضي
سيد بود و اباالفضل
اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضي‌ مونده
همونكه‌ گازخردل
صورتشو سوزونده

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتيم
هميشه‌ با هم‌ باشيم
نداشتيما، نداشتيم

بياين‌ برا مرتضي
كه‌ شيميايي‌ شده
جشن‌ پتو بگيريم
خيلي‌ هوايي‌ شده

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده
خيلي‌ خيلي‌ آرومه
به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون
كار منم تمومه

مرتضي‌ منم‌ ببر
يا نرو، پيشم‌ بمون
ميزنه‌ تو صورتش
داد ميزنم‌ مامان‌ جون


مامان‌ مياد ودست
بابا جون‌ و ميگيره
بابام‌ با اين‌ خاطرات
روزي‌ يه‌ بار ميميره

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه
قلب‌ اونو سوزونده
مصلحت‌ بعضي‌ها
پشت‌ اونو شكونده

برا بعضي‌ آدما
بنده‌هاي‌ آب‌ و نون
قبول‌ كنين‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

همونايی كه راه
 دزدی رو خوب می دونن
 ما خون داديم و اون ها
 عين زالو می مونن

 دشمنای انقلاب
 ترسوهای بی پدر
 آهای غنيمت خورا
 بپا بابا ، يواش تر

 ای كه به اين انقلاب
 چسبيدی عين كنه
 خط و نشون می كشی
 النگوهات نشكنه

 فكرنكنی علی رو
 ماها تنها می ذاريم
 مااهل كوفه نيستيم
 دخلتونو مياريم...

|+| نوشته شده توسط مقداد جلیلیان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ؛ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
این ناقابل ، کوششی است در راستای شناساندن گوشه ای !

 

 یادشان بخیر !!!
|+| نوشته شده توسط مقداد جلیلیان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ؛ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
این ناقابل ، کوششی است در راستای شناساندن گوشه ای !

 

 جهاد در اسلام

فضیلت مجاهدان درسخن پیامبر گرامی اسلام (ص)

 

           

هر قوم و ملتى براى شهداى خود احترام خاصى قائل است ولى بدون اغراق ، آن احترامى که اسلام براى شهداىراه خدا قائل شده است بى نظیر است ، روایت زیر نمونه روشنى از احترامى است که اسلام براى شهداء قائل شده و در پرتو همین تعلیمات بود که یک جمعیت محدود عقب افتاده آنچنان قدرت و نیرو گرفتند که بزرگترین امپراطوریهاى جهان را بزانو در آوردند . امام رضا (ع) از امام علی(ع) چنین نقل میکند که هنگامى که حضرت ، مشغول خطبه بود و مردم را تشویق به جهاد میکرد ، جوانى برخاست و عرض کرد : اى امیر مؤمنان ! فضیلت جنگجویان در راه خدا را براى من تشریح کن امام در پاسخ فرمود : من بر مرکب پیغمبر (ص) و پشت سر آنحضرت سوار بودم و از غزوه ذات السلاسل برمى گشتیم همین سؤالى را که تو از من نمودى من از پیامبر اکرم (ص)کردم .
پیامبر (ص) فرمود : هنگامى که جنگجویان ، تصمیم بر شرکت در میدان جهاد میگیرند خداوند آزادى از آتش دوزخ را براى آنها مقرر میدارد . و هنگامى که سلاح بر میدارند و آماده میدان میشوند فرشتگان بوجود آنها افتخار میکنند . و هنگامى که همسر و فرزند و بستگان آنها با آنها خداحافظى میکنند ، از گناهان خود خارج مى شوند ...
از این موقع آنها هیچ کارى نمیکنند مگر اینکه پاداش آن ، مضاعف میگردد و در برابر هرروز پاداش عبادت هزار عابد براى آنها نوشته میشود ... و هنگامى که با دشمنان روبرو مى شوند ، مردم جهان ، نمیتوانند میزان ثواب آنها را درک کنند . و هنگامى که گام به میدان براى نبرد بگذارند و نیزه ها و تیرها رد و بدل شود ، و جنگ تن بتن شروع گردد ، فرشتگان با پر و بال خود اطراف آنها را میگیرند و از خدا تقاضا میکنند که در میدان ، ثابت قدم باشند ، در این هنگام منادى صدا میزند الجنة تحت ظلال السیوف : بهشت در سایه شمشیرها است ، در این هنگام ضربات دشمن بر پیکر شهید ، ساده تر و گواراتر از نوشیدن آب خنک در روز گرم تابستان است . و هنگامى که شهید از مرکب فرو مى غلطد ، هنوز به زمین نرسیده ، حوریان بهشتى به استقبال او مى شتابند و نعمتهاى بزرگ معنوى و مادى که خدا براى او فراهم ساخته است ، براى او شرح میدهند . و هنگامى که شهید بروى زمین قرار میگیرد ، زمین میگوید :
''آفرین بر روح پاکیزه اى که از بدن پاکیزه پرواز میکند ، بشارت باد بر تو ، ان لک ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر : نعمتهائى در انتظار تو است که هیچ چشمى ندیده و هیچ گوشى نشنیده و بر قلب هیچ انسانى خطور نکرده است و خداوند مى فرماید : من سرپرست بازماندگان اویم ، هر کس آنها را خشنود کند مرا خشنود کرده است و هر کس آنها را به خشم آورد مرا به خشم آورده است ...''

 

 

کتاب قیام و انقلاب مهدی ،صفحه 77-75

|+| نوشته شده توسط مقداد جلیلیان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ؛ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
این ناقابل ، کوششی است در راستای شناساندن گوشه ای !

 

 حضور در منزل شهید ملکی

Image and video hosting by TinyPic 

امروز بچه ها واسه تبریک عید به خونه شهید اکبر ملکی رفتن . من مدام چشام دنبال پدر شهید بود . اخه واقعا پیر مرد فوق العاده دوست داشتنی و مهربونی بود با اون لهجه شیرین آذری .

 من واقعا یه علاقه شدیدی به حاج اقا ملکی داشتم .

دیدم حاج اقای روشندل و عبادی تسلیت گفتن و طلب آمرزش واسه اون مرحوم کردن و از مهرزاد پرسیدم و گفت حاج اقای ملکی چند ماهی هست که به رحمت خدا رفته ......

 خیلی ناراحت شدم واقعا پیر مرد نازنینی بود . اما بیشتر ناراحتیم بابت بی توجهی خودم و کم لطفی تعدادی از دوستان بود که اطلاع رسانی درست نکرده بودن و این تاسف و ناراحتی واقعا برام سنگین بود .

اخه یادم نمیره سال ۷۸ داشتم با ۲ تا از دوستام داخل کتابخونه مسجد به  مناسبت ۲۲ بهمن یه نمایشگاهی از آثار شهدا میزدیم  که از حاج اقای روشندل خواستم با هم به خونه چنتا از شهدا بریم و بعضی از  آثار به جا مونده از اونهارو به امانت بگیریم و تو نمایشگاه بذاریم  وقتی رفتیم خونه شهید ملکی یادمه حاج آقا گفت : اهل مسجد خیلی کم لطف شدن دیگه احوالی از خانواده شهدا نمی پرسن . سالهای قبل هر چند وقت یکبار یه تعدادی از اهل مسجد می یومدن و دیدارها تازه می شد . اما مدتی هست که دیگه کلا فراموش شدیم  ......... 

Image and video hosting by TinyPic

شهید اکبر ملکی هم یکی از دانشجویان پیرو خط امام بود که قبل از انقلاب در امریکا در انجمن ا سلامی دانشجویان مشغول به تحصیل و فعالیتهای اسلامی بود .

 شهید ملکی به خاطر انجام فعالیتهای اسلامی از جانب پلیس ایالتی امریکا تحت تعقیب قرار می گیره و به همین خاطر و برای حضور  درجریانات  انقلاب به ایران میاد و درس و تحصیل و زندگی در امریکا رو رها میکنه ...

 ماجرای زندگی او در امریکا و مسلمان کردن یکی از اساتید . اون هم به خاطر بحث و گفتگو پیرامون نهج البلاغه و امدنش به ایران و حضور در جریانات انقلاب  و در نهایت حضور در جبهه و به شهادت رسیدنش فوق العادهپ

 زیبا  و شنیدنی هست که ان شاءالله در فرصت مناسب حتما اونهارو بازگو می کنم ......

|+| نوشته شده توسط مقداد جلیلیان در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ؛ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
این ناقابل ، کوششی است در راستای شناساندن گوشه ای !

 

 بازدید از خانواده شهید علی قمیان

Image and video hosting by TinyPic 

روز عید بعد از نماز تعدادی از دوستان جوان تصمیم گرفتند به همراه بزرگترها به خونه شهیدعلی  قمیان برن و با پدر و برادرای شهید هم کلام بشن و یه دیداری تازه کنن .

 واقعا یه دیدار خیلی دوستانه و صمیمی بود و من هم که چندمین بار بود خونه شهید قمیان می رفتم . کولی مطالب تازه و شندیدنی از اون شهید از دوستاش شنیدم .

Image and video hosting by TinyPic

حاج اقای عبادی و حاج اقای شریعت زاده و حاج اقای روشندل کلی از خاطراتشون گفتن از لحظه آشنایی تا لحظه شهادتش به دست منافقین تو یکی از خونه تیمی های شهرارا .....

کلی حرفم کیوان امام زد . چقدر حرفاش شنیدنی و به دل نشستنی بود ...

 نگاه های پدر شهید یه دنیا حرف داشت .

بعضی وقتا می خندید بعضی اوقات اشک تو چشاش حلقه میزد .......

Image and video hosting by TinyPic

اینم پدر بزرگوار شهید با مادر شهید علی قمیان . پاسدار شهید کمیته انقلاب اسلامی کوی نصر .

شهیدی که برای حضور در شکل گیری انقلاب و عقب نموندن از قافله . ادامه تحصیل در امریکا رو رها می کنه و به ایران میاد ....

|+| نوشته شده توسط مقداد جلیلیان در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ؛ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
این ناقابل ، کوششی است در راستای شناساندن گوشه ای !

 

 
 
بالا