شهدا ستارگانی در کهکشان هستند که با تمسک به آنها راه را می توان یافت . شهدا فرشتگانی بودند که در فرش زیستند که فرشیان را هادی و راهنما باشند . این وبلاگ قصد دارد با معرفی اجمالی شهدا ، زندگی نامه ، وصیت نامه ، خاطرات و هرآنچه که لازم باشد ، گامی در جهت آشنایی علاقه مندان و زنده نگه داشتن یاد و نام آنها نماید . ان اجری الا علی الله من فقط شفاعت می خواهم و بس در ضمن از کلیه عزیزانی که هرگونه اطلاعاتی در خصوص شهدای کوی نصر می توانند جمع آوری نمایند و یا حقیر را با پیشنهادات و انتقادات خود یاری نمایند خواهشمندم در صورت تمایل با بنده تماس حاصل نمایند ؛ 0912-1951282 dargaah.nasr@yahoo.com منتظر تماس شما عزیزان و خادمین به شهداء هستم .
می گویند تاریخ مصرف جبهه و جنگ سپری شده است
میگوییم :اتفاقا تاریخ مصرف صلح و آرامش در جهان سپری شده است
می گویند : چرا هر از چند گاهی تابوتهای شدا را در شهر می چرخانند و توی خیا بان ها ترافیک براه می اندازند ؟
میگوییم : می خواهیم آنها را تشییع کنیم تا عافیت طلبان را به یاد هشت سال دفاع مقدی بیندازیم .
می گویند : شما داغ مادران و خواهران شهداء را تازه می کنید .
می گوییم :
در عوض ، آنه دیگر چشم به راه شهیدانشان نخواهند نشست.
می گویند : توی این تابوتها چیزی نیست ، همه اینها سیاه بازی است .
می گوییم :خداوند چشمان شما را از دیدن آنها محروم کرده است ، تقصیر ما چیست ؟ ها
می گویند: جنگ دیگر تمام شده است ولمان کنید
می گوییم : جنگ با شما کاری ندارد ، از اول هم کاری نداشت . جنگ مردان خدا را می خواست که داوطلبانه خطر کردند و رفتند
می گویند : شما چرا نمردید؟
میگوییم :قسمت نبود با مردان خدا پرواز کنیم .این شد با امثال شما زمین گیر شویم .
قلم برخیز سر در پیش گیریم
بیا از فرط این خجلت بمیریم
چه مردانی از این وادی گذشتند
شبی رفتند و دیگر بر نگشتند
چه مردانی ! قلم یاداوری کن
میان ما و ایشان داوری کن
کجا مانند ایشان می توان یافت
کجا مردی پریشان می توان یافت
همه در بند آب و نان اسیریم
حقیر اندر حقیر اندر حقیریم
شهیدان فکر آب و نان نکردند
خدای خویش را پنهان نکردند
در هفت آسمان را باز کردند
در آن سوی زمان پرواز کردند
مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است
اما حقیقت آن است که زندگی انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا
پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز.
اگر مولا علی علیه السلام می فرماید:
« والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.»
این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است
طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق.
زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛
عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛
امروز در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهداء خالیست و یا اگر هم هست ، از آن بوی ریا و تظاهر می آید،خدایا تو را به حق شهداء ما را درزمره متظاهرین و ریا کاران قرار مده و توفیق شفاعت آن بزرگ مردان و آبرو مندان رانصیبما بگردان
شمعي روشن ميكنم و بر تخته سنگي كنار دريا قرارش ميدهم و در كنار تخته سنگ مينشينم و به شمع خيره ميشوم و گوش خو
د را به موسيقي امواج ميسپارم.
شمع و دريا، زير آسمان پرستاره، در دل ظلمت بيپايان شب و من دلسوخته بيقرار، همراه شمع ميسوزم و به دنبال او اشك ميريزم
و با امواج دريا به بينهايت ميروم و تا ستارگان دور آسمان صعود ميكنم و دركهكشانها محو و نابود ميگردم...
چه احساس عجيبي! چه تجربه زيبايي! چه نماز مقدسي! چه عبادت عميقي! چه عشقبازي سوزاني! چه شب قدري! چه معراج و صعودي و وحدتي!
خدايا! تو را شكر ميكنم كه از قفس جسم، آزادم كردي. از زير فشار كوههاي غم نجاتم دادي. از ميان توفانهاي ظلمت و جهل و كفر بيرونم كشيدي. از گردابهاي خطرناك سقوط و يأس و پژمردگي و ذلت و مرگ نجاتم دادي.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه قلبم را با سوزش شمع، هماهنگ كردي. ديدگانم را به قدرت اشك، حيات دادي. روحم را با وسعت آسمان بيپايانت به نهايت، اتصال دادي.
مرگ به سراغم ميآيد: آنقدر آرام و مطمئن به او نگاه ميكنم كه گويي خضر پيغمبرم
رگبار گلوله به سويم جاري ميشود، آنقدر خونسرد و محكم ميگذرم كه گويي رويينتنم
مردان جنگ ديده در برابرم به خاك و خون ميغلتند، آنقدر عادي تلقي ميكنم كه گويي قلبم از سنگ است
كودكان تيرخورده از درد ضجه ميكنند. مادران داغ ديده فرياد ميكشند، زنان بيوه شيون ميكنند، اما من گويي احساس ندارم و رحم و شفقت در من وجود ندارد
در عين حال نميتوانم مورچهيي را بيازارم. نميخواهم دشمني كه قصد حيات من كرده است، از پاي درآورم
در برابر لرزش يك برگ، دلم ميلرزد، در مقابل اشك يتيم، آب ميشوم. چشمك يك ستاره، قلبم را به خود جذب ميكند
نسيم سحري روحم را به آسمانها ميبرد. اين لطافت با آن خشونت، چگونه جمع شده است؟
! خودم در تعجبم
خدايا! از من سندي اگر بطلبي، قلبم را ارايه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبي، اشك را تقديمت خواهم كرد.
خدايا! وجودم اشك شده است. همه وجودم از اشك ميجوشد، ميلرزد، ميسوزد و خاكستر ميشود. اشك شدهام و ديگر، هيچ. به من اجازه بده كه در جوارت قرباني شوم و برخاك ريخته شوم و از وجود اشكم، غنچهيي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد.
من، زاده توفانها و موج درياهايم.
من حيات خود را مديون آتشفشانها و صاعقهها هستم. آنگاه كه توفان خاموش شود و دريا آرام گردد، ديگر اثري از من وجود نخواهد داشت...
خدايا! ميخواستم كه سر بر آسمانت بگذارم و زارزار بگريم تا همه عقدههاي فشرده شده در ضمير ناله خودم را آرام كنم.
ناگفتنيهاي فراوان داشتم كه ميخواستم با تو در ميان بگذارم
رازهاي نهفته، نيازهاي سوزان دروني، آههاي زنداني، نالههاي فشرده شده، همه وهمه را ميخواستم با تو بازگو كنم.
آرزو داشتم كه لوح وجودم را در برابرت باز كنم و با سيلاب اشك، همه ناپاكيها را بشويم تا همچو طفلي نوزاد، پاك و درخشان و معصوم گردم
و از همه آلايشها آزاد شوم و قلبم آيينه تمامنماي حقيقت گردد و روحم به ملكوت اعلي بپيوندد.
در ميان طوفانهاي ظلمت، چشمان خسته خود را به نور بگشايم، زير دندانهاي اژدهاي مرگ، به فرشته رحمت متوجه شوم، تلخي شكنجه و درد و عذاب را كشش روح و خاطرههاي زيبا، شيرين و لذتبخش كنم.
ميخواستم به دريا روم و قلب مالامال [از] دردم را به امواج خروشان بسپارم تا ضربههاي موج، پارههاي غم را از قلبم بكند و تكهتكه به دريا ببرد و قلبم را چون قطعه بلور، پاك و صاف بكند.
ميخواستم شمع گردم و بخاطر نور، سرتاپا بسوزم.
ميخواستم اشك شوم و عصاره وجودم را در پاكترين و زيباترين شكلش به تو تقديم كنم.
ميخواستم سوز گردم، ذوق گردم، شوق گردم، عشق گردم، روح گردم، موج گردم، شمع گردم، نور گردم، اشك گردم، شور گردم، و بالاخره كلمه شوم كه نخستين تجلي خداست